| بخواب گل شکستنی که شب داره سر میرسه...
مهلت عاشقی هامون داره به آخر می رسه...
نگاه نکن به آسمون خورشید خانوم رفته دیگه...
اینجا کسی از قدیما قصه و شعری نمیگه...
بخواب قشنگ و موندنی که دنیا دیدن نداره...
گلای خشک کاغذی که دیگه چیدن نداره...
ضریح عشقمون دیگه هیچی کبوتر نداره ...
شب میره اما تو کوچه تاریکی شو جا میزاره...
از خواب که می پره کسی وقتی که برگا می ریزن...
شقایق های بی پناه اسیر دست پاییزند...
مرز و و حصار و انتظار گم تو غبار جاده هاست...
تو این هجوم بی کسی پروانه بودن اشتباست...
همدم غصه های تو زخمی بغض خاطرست...
اما هنوزم غروبا عاشقی پشت پنجرست
همش غم و همش غرور یه غنچه و صد تا خزون...
دلم می گیره واسه ی غربت پاک باغچمون...
سلام....این بار شعر سعید شهروز رو گذاشتم...آخه کلی با این آهنگ خاطره دارم...
نوشته هام برای کسیه که هیچ وقت اینا رو نمیخونه...واسه همین خیلی راحت حرفامو
میگم...امروز این آهنگو خیلی گوش دادم...کلی خاطره هایی که برام یه زمانی شیرین ترین
روزای عمرم بود زنده شد...یادمه که با هم این شعرو میخوندیم و با صدای بلند...
وقتی تو جاده برای آخرین بار اون مسیر همیشگی رو می رفتیم این آهنگ رو برات گذاشتم
تا یاد آوری بشه كه چه دورانی با هم داشتیم و دوست داشتیم چطور باشیم...
من با اشک و بغض برات خوندم و تو هم ساکت بودی و چیزی نگفتی...
هیچی نگفتی....چی می تونستی بگی؟؟
جز دروغ چیزی بهم میگفتی؟؟همش دروغ...وقت های که بهت احتیاج داشتم و نبودی
رو فراموش نمیکنم...تنهایی هامو فراموش نمیکنم...
فقط و فقط محبت میخواستم و توجه...بیشتر از این نمیخواستم...
روز به روز که می گذشت ازت دور و دور تر میشدم....کلی تلاش کردم تا بهت
نزدیک تر بشم ولی نخواستی...تو دنیای خودت شاد بودی...
دیگه انقدر دور شدم که تحمل خیلی چیزا برام
سخت بود...نمیدونم چی بگم...نمیدونم...ولی اون نگاه اولت رو هیچ وقت یادم
نمی ره...حرفاتو هیچ وقت فراموش نمیکنم...بی محبتی هات رو هم فراموش نمیکنم...
با اینکه هر بار که اسم تو رو میشنوم و در موردت حرف میزنن کلی ناراحت میشم ولی
به همون خدا قسم دوست دارم بهترین زندگی رو داشته باشی..بدون من...دوست دارم شاد
باشی همیشه و غمی نداشته باشی مثل زمانی که همدیگه رو نمیشناختیم...مثل اون روزایی
که با کسایی خوش بودی که زندگی الانت رو ازت گرفتن...کلا که کابوس هر روزه من هستی...
ولی امروز به روزای اول آشناییمون خیلی فکر کردم...نمیدونم چرا...شاید چون این آهنگ رو گذاشتم
و خاطره های مثلا شیرین روزهای اول برام زنده شد...
تو این چند روز به خاطر برخی مشکلات
خیلی بهم ریخته بودم و دیشب هم که بدتر از بدتر...ولی نمیدونم چرا امروز همش می خندیدم
به دوستام هم میگفتم نمیدونم چرا انقدر می خندم...بهشون اینم گفتم که
خنده تلخ من از گریه غم انگیز تر است....امیدوارم بعدش اشکم در نیاد...یا در نیارن...
وبلاگم انقدر از غمه که هر کی بیاد اینجا رو بخونه فک میکنه که منم خیلی دپرسم...
ولی این طور نیست ...اونایی که منو میشناسن و دیدن می دونن چطورم...
بیشتر وقتا می خندم و شادم ولی خوب دلم
کلی زیاد غم داره و بعضی وقتا به اوجش میرسه و این اشک هست
که به دادم میرسه و یه ذره سبکم میکنه...
البته شبا همیشه یه ذره اشک میریزم تا کمی سبک
بشم و راحت بخوابم و چیزی نمونه تو این گلوم و گرنه خفه میشم 
به هر حال این غم و غصه ها هم جزیی از زندگی ما آدماست...باید بدونیم که چطور
باهاش کنار بیایم و بسازیم...البته من همیشه دارم سعی میکنم...امیدوارم که موفقیت بشم
ببخشید که زیاد حرف زدم...خوب نمیدونم چرا خواستم اینا رو بنویسم...به هر حال نوشتم دیگه
الان شب پنج شنبه هست و فردا هم جمعه...
اصلا این دو روز رو دوست ندارم...یه جوراییه...اگر تنها نباشم برام راحت تر
میگذره این دو روز...وگرنه همش باید فکر و خیال کنم و....
پ.ن.
من عاشق نیستم و نخواهم بود...شاید یه زمانی بودم...ولی به این یقین رسیدم
که عشق واقعی وجود نداره...
و اگرم داشته باشه همیشه یک طرفه بوده....همیشه همیشه..
عشق دو طرفه وجود نداره....وجودد نداره...داره؟؟اگر داره به منم بگید بدونم...که از این
اشتباه فکری در بیام...
دوستای گلم براتون آرزوی بهترین ها رو دارم...
شاد باشید و بهاری
ماه تیسای تیسا 
|