تبليغاتX
.◦●.مـــاه تنهـــا.●◦.

درد دل...

بخواب گل شکستنی که شب داره سر میرسه...

 مهلت عاشقی هامون داره به آخر می رسه...

نگاه نکن به آسمون خورشید خانوم رفته دیگه...

 اینجا کسی از قدیما قصه و شعری نمیگه...

بخواب قشنگ و موندنی که دنیا دیدن نداره...

 گلای خشک کاغذی که دیگه چیدن نداره...

ضریح عشقمون دیگه هیچی کبوتر نداره ...

شب میره اما تو کوچه تاریکی شو جا میزاره...

از خواب که می پره کسی وقتی  که برگا می ریزن...

 شقایق های بی پناه اسیر دست پاییزند...

مرز و و حصار و انتظار گم تو غبار جاده هاست...

 تو این هجوم بی کسی پروانه بودن اشتباست...

همدم غصه های تو زخمی بغض خاطرست...

 اما هنوزم غروبا عاشقی پشت پنجرست

همش غم و همش غرور یه غنچه و صد تا خزون...

 دلم می گیره واسه ی غربت پاک باغچمون...

 

سلام....این بار شعر سعید شهروز رو گذاشتم...آخه کلی با این آهنگ خاطره دارم...

 نوشته هام برای کسیه که هیچ وقت اینا رو نمیخونه...واسه همین خیلی راحت حرفامو

میگم...امروز این آهنگو خیلی گوش دادم...کلی خاطره هایی که برام یه زمانی شیرین ترین

روزای عمرم بود زنده شد...یادمه که با هم این شعرو میخوندیم و با صدای بلند...

وقتی تو جاده برای آخرین بار اون مسیر همیشگی رو می رفتیم این آهنگ رو برات گذاشتم

تا یاد آوری بشه كه چه دورانی با هم داشتیم و دوست داشتیم چطور باشیم...

من با اشک و بغض برات خوندم و تو هم ساکت بودی و چیزی نگفتی...

هیچی نگفتی....چی می تونستی بگی؟؟

جز دروغ چیزی بهم میگفتی؟؟همش دروغ...وقت های که بهت احتیاج داشتم و نبودی

رو فراموش نمیکنم...تنهایی هامو فراموش نمیکنم...

فقط و فقط محبت میخواستم و توجه...بیشتر از این نمیخواستم...

روز به روز که می گذشت ازت دور و دور تر میشدم....کلی تلاش کردم تا بهت

نزدیک تر بشم ولی نخواستی...تو دنیای خودت شاد بودی...

دیگه انقدر دور شدم که تحمل خیلی چیزا برام

سخت بود...نمیدونم چی بگم...نمیدونم...ولی اون نگاه اولت رو هیچ وقت یادم

نمی ره...حرفاتو هیچ وقت فراموش نمیکنم...بی محبتی هات رو هم فراموش نمیکنم...

با اینکه هر بار که اسم تو رو میشنوم و در موردت حرف میزنن کلی ناراحت میشم ولی

به همون خدا قسم دوست دارم بهترین زندگی رو داشته باشی..بدون من...دوست دارم شاد

باشی همیشه و غمی نداشته باشی مثل زمانی که همدیگه رو نمیشناختیم...مثل اون روزایی

که با کسایی خوش بودی که زندگی الانت رو ازت گرفتن...کلا که کابوس هر روزه من هستی...

ولی امروز به روزای اول آشناییمون خیلی فکر کردم...نمیدونم چرا...شاید چون این آهنگ رو گذاشتم

و خاطره های مثلا شیرین روزهای اول برام زنده شد...

تو این چند روز به  خاطر برخی مشکلات

خیلی بهم ریخته بودم و دیشب هم که بدتر از بدتر...ولی نمیدونم چرا امروز همش می خندیدم

به دوستام هم میگفتم نمیدونم چرا انقدر می خندم...بهشون اینم گفتم که

خنده تلخ من از گریه غم انگیز تر است....امیدوارم بعدش اشکم در نیاد...یا در نیارن...

وبلاگم انقدر از غمه که هر کی بیاد اینجا رو بخونه فک میکنه که منم خیلی دپرسم...

ولی این طور نیست ...اونایی که منو میشناسن و دیدن می دونن چطورم...

بیشتر وقتا می خندم و شادم ولی خوب دلم

کلی زیاد غم داره و بعضی وقتا به اوجش میرسه و این اشک هست

که به دادم میرسه و یه ذره سبکم میکنه...

البته شبا همیشه یه ذره اشک میریزم تا کمی سبک

بشم و راحت بخوابم و چیزی نمونه تو این گلوم و گرنه خفه میشم

به هر حال این غم و غصه ها هم جزیی از زندگی ما آدماست...باید بدونیم که چطور

باهاش کنار بیایم و بسازیم...البته من همیشه دارم سعی میکنم...امیدوارم که موفقیت بشم

 

ببخشید که زیاد حرف زدم...خوب نمیدونم چرا خواستم اینا رو بنویسم...به هر حال نوشتم دیگه

الان شب پنج شنبه هست و فردا هم جمعه...

اصلا این دو روز رو دوست ندارم...یه جوراییه...اگر تنها نباشم برام راحت تر

میگذره این دو روز...وگرنه همش باید فکر و خیال کنم و....

پ.ن.

من عاشق نیستم و نخواهم بود...شاید یه زمانی بودم...ولی به این یقین رسیدم

که عشق واقعی وجود نداره...

و اگرم داشته باشه همیشه یک طرفه بوده....همیشه همیشه..

عشق دو طرفه وجود نداره....وجودد نداره...داره؟؟اگر داره به منم بگید بدونم...که از این

اشتباه فکری در بیام...

دوستای گلم براتون آرزوی بهترین ها رو دارم...

شاد باشید و بهاری

                                                     

 

                                      ماه تیسای تیسا

 

׀ +׀ به قلم: مـــاه تیســا ׀ تاریخ: پنجشنبه هفدهم دی 1388 ׀ موضوع: ׀

می سوزم...

 

شاپرک ها هم فهميده اند شمع شده ام

به دورم می رقصند

بر گوش هايم نجوا سر می دهند

با هم می سوزيم ...

آری آری ...

می دانم ...

با هم مي سوزيم ...

 

پ.ن...خستم...خیلی خستم...کاش وجود نداشتم

تا این همه مشکلات و حرف نبود...دیگه تحمل ندارم

خسته شدم...خسته...بسمه دیگه...بس نیست؟؟؟

امروز  دلم سوخت ... برای خودم...خود خودم...

متنفرم از دلسوزی...

ولی امروز دلم برا خودم سوخت...

 
وقتی گریه می کنم ، اشکهایم سرازیر می شوند
 
و مثل دشنه از گونه هایم فرو می چکند
 
این اشکها مال من هستند
 
همه آنها مال من هستند

 



׀ +׀ به قلم: مـــاه تیســا ׀ تاریخ: شنبه دوازدهم دی 1388 ׀ موضوع: ׀

گذشتم از تو...

 

می خواهم بگذرم،

بگذرم از هر آنچه که تو ندیدی و من احساس کردم

تو نشنیدی هر چند بار که من گفتم و تکرار کردم

ساختم و تو خراب کردی

و من چقدر تشنهء حرفهایی بودم که تو هرگز نزدی

اشک ریختم،

برای روزهایی که چه نیازمند تو در کنارم بودم

برای خودم که چگونه غرق تو شدم

و به یاد آوردم،‌

خودم را

که چگونه پر از تفکرات بزرگ بودم

چگونه پرواز را دوست داشتم

و تو را

که بالهای مرا شکستی

همچون قلبم

دیگر گذشتم...

از تو

 

از منی که با تو بوجود می آمد

و چه غریب بودم...

قلب این پرنده  از پیش تو پرواز خواهد کرد...

 

پ.ن برای تو...

اگه اومدی و خوندی خواهش میکنم دیگه نیا...

بزار تو این دنیا تنها باشم...تنهایی این دنیامو دوست

دارم...بزار  اینجا راحت باشم و حرفامو بگم...

قول دادی که دیگه نمیای...پس اگر اومدی دیگه نیا

 

دوستای گلم شاد باشید و بهاری

 

                                                ماه تیسا

 

 

 

׀ +׀ به قلم: مـــاه تیســا ׀ تاریخ: دوشنبه هفتم دی 1388 ׀ موضوع: ׀

تولد....

خدا در مقابلم بود، اما نمی دیدمش...

 همه جا آنقدر روشن بود که خورشید در برابرش، فانوسی بود

که در تاریکی سوسو می زد. فضا فراخ بود و من در دشتی

با علف های سفید، پابرهنه می دویدم. خار و خسی نبود و زمین

حریر نرمی بود که زیر پاهایم سُر می خورد.

بوی ادکلن خدا، مویرگ های مغزم را شستشو می داد.

 تمام گل ها بوی هجرت می دادند و رودها همه از دریا

سرچشمه می گرفتند.

 

این ها همه شاید، زنگ تفریحی بود قبل از آغاز درسی سخت.

 

ناگهان تیزیِ تیغی، آسمان را درید....

 دستی پایم را گرفت و به مجازات جرمی که جدّم کرد،

 واژگون، از بهشت بیرون کشید.

 

آری

من به دنیا آمدم . . .

سه شنبه.....۱۹/۹/۱۳۶۵

                          ساعت ۱۳:۲۰  بعد از ظهر

 

اولش همه شكل هم هستيم

   كوچولو و كچل

حتي صداهامون هم شبيه به همديگه است

با اولين گريه بازي شروع ميشه

هي بزرگ ميشيم

بزرگ و بزرگتر

اونقدر بزرگ كه يادمون ميره

يه روز كوچولو بوديم

ديگه هيچ چيزمون شبيه هم نيست

حتي صداهامون

گاهي با هم ميخنديم،گاهي به هم ! اينجا ديگه بازي به نيمه رسيده

واسه بردن بازي

روي نيمهء دوم نمي شه خيلي حساب كرد

گاهي بايد براي بردن بازي

بين دو نيمه

دوباره متولد شد!

 

يك سال ديگه گذشت

يكي ميگه يك سال ديگه بيهوده گذشت

يكي ميگه يك سال بزرگتر شدم

يكي ميگه يك سال پير تر شدم

يكي ميگه يك سال ديگه تجربه كسب كردم

يكي ميگه يك سال به مرگ نزديك تر شدم

يكي هم اصلا براش مهم نيست و هيچي نميگه.

منم يك سال بزرگتر شدم...يكسالي كه نميدونم توش تونستم " بزرگ "

بشم يا نه ؟...تونستم با مشكلات خودم كنار بيام ؟...تونستم هموني باشم كه

هستم ؟... تونستم بعضي عيب هام رو برطرف كنم؟ ...تونستم كسي رو

نرنجونم ؟...تونستم دل كسي رو شاد كنم ؟...

نميدونم ... بايد فكر كنم...شايد اون جوري كه مي خواستم باشم نبودم... ولي

يك سال بزرگ تر شدم...اونم خيلي سريع

 

 

  

                    دوستای گلم شاد باشید و بهاری

 

                                           "ماه تیسا"

׀ +׀ به قلم: مـــاه تیســا ׀ تاریخ: پنجشنبه نوزدهم آذر 1388 ׀ موضوع: ׀

برف...

 

چی میشد آدم ها مثل دونه های برف بودند !

- اگه مثل دونه های برف بودند که یخ میزدند !

نه ، اینجوری نه ...

همشون سپید بودند

هیچ دونهء برفی نیست که سیاه باشه

همشون سپیدِ سپیدِ سپیدند

تازَشَم این دونه های سپید

با اون کوچیکی کوچیکیشون

وقتی می افتند روی کره زمین بزرگ و سیاه

هیچ وقت سیاه نمیشند

آروم آروم میان رو هم

زمین سیاه رو سپید می کنند ...

آخ اگه میشد آدم ها مثل دونه های برف بودند ...


 

درسته که عمرشون کوتاهِ

شاید به اندازه گرمای یک دست

اما سپیدند

با احترام

آروم

میان میشینند

و با ایثار

خودشون رو فدا می کنند

برای همون زمین سیاه ...

چی میشد آدما مثل دونه های برف بودند ! ...

׀ +׀ به قلم: مـــاه تیســا ׀ تاریخ: جمعه ششم آذر 1388 ׀ موضوع: ׀

مگس



 

مگس ها دل كوچكي دارند

فكر ميكنم انداره كله يك مورچه

مگس ها پرواز ميكنند

مثل كبوترها و عقاب ها

مگس ها عاشق مي شوند و بي پروا عشق بازي ميكنند

مثل اسب ها و شيرها

مگس ها زمستان ها مي خوابند

مثل خرس هاي قطبي

مگس ها آلودگي ها را دوست دارند و مزاحمند

مثل آدم ها

 

 

آدم ها مي گويند از چيزهاي آلوده بدشان مي آيد

آدم ها از چيزهاي مزاحم هم بدشان مي آيد

آدم ها از چيزهايي كه شبيه خودشان است بدشان مي آيد

 

مگس دارد به زندگي اش و تخم هايي كه درون شكمش است فكر مي كند

مگس دارد خودش را از آلودگي هايش پاك ميكند

مگس دارد نفس ميكشد و از زندگي اش لذت مي برد

شتررررق...

-         كشتمش

 

دو قطره خون به جاي مي ماند

از دلي اندازه كله مورچه

مگسي مي ميرد

هيچ اتفاق مهمي نمي افتد و زندگي در مدار صفر درجه اش مي چرخد !

 

بعضي آدم ها شبيه مگسند

منتها هيچ وقت پرواز نمي كنند

از عشق بازي چيزي حاليشان نمي شود

و حتي دلي انداره كله مورچه هم ندارند

فقط مزاحمند

و با نبودنشان،هيچ اتفاق مهمي نمي افتد و حتي زندگي راحت تر بر مدار

صفر درجه اش مي چرخد

فقط بدي اش اين است كه

هيچ مگس كشي اندازه هيكل اين آدم ها نيست !

 

׀ +׀ به قلم: مـــاه تیســا ׀ تاریخ: سه شنبه نوزدهم آبان 1388 ׀ موضوع: ׀

فلسفه ای برای خواندن...

 

می خواهم به اندازه ی تمام ِ سال های سکوتم فریاد سر دهم.

بغض های انباشته ی لحظه های فراوان ِ پشت ِ سر گذاشته

را یکجا شکستن ,قدرتی عظیم می خواهد که من , خالی از آنم....

گریستن , این آشنای ِ وفادار , سعی در آرامش ِ روحم دارد.

و من همچنان فریاد می زنم. خسته ام از این لحظات ِ بی اعتمادی.

از این تلخکامی های ِ مداوم. از این نوع ِ نوشتن.

می دانم , تکراری , سرد , تلخ و مأیوس کننده ام.

اما همیشه گفتن از خوبی ها و زیبایی ها دلیل بر بودن ِ مطلقِ ِ

خوبی نیست.

من راوی ام. راوی ِ تلخترین اتفاقات ِ ممکن برای ِ احساس.

و گاهی اجتناب از زیبایی انصاف نیست. و من فقط راوی ام.

گاهی تصویر می سازم برای ِ خود و گاهی روایتش می کنم.

 تفسیر با توست. هر کس فلسفه ی  خود دارد.

تو از ساده نوشته هایم , بهترین تفسیر را باز گو کن....

 

 

 

 سلام  دوستای گلم...امیدوارم که خوب خوب باشید...

منم فک کنم خوب باشم...شایدم خوب نباشم!!! نمیدونم!!!

بازم مثل همیشه باید عذر بخوام ازتون که بهتون سر نزدم...

کمی تا اندکی زیادبی حوصله بودم و هستم و سعی میکنم

که پیشتون بیام..چون واقعا دلم برای دوستام تنگ شده...

این بار میخواستم پستم در مورد شما دوستای نازنینم باشه...

میخواستم در مورد شماهایی که ندیدمتون بنویسم و احساسمو

نسبت به شما ها بگم...

و این که تو ذهنم شما رو چه جوری ترسیم کردم...

و چه شکلی هستین و تقریبا سنتون رو حدس

بزنم...چند تایی از شما دوستای مجازی رو دیدم و

 تصوراتم همش اشتباه بود اون چیزی که فکر میکردم نبود!!!

ولی خوب فکرامو دوست دارم و میخوام که بعداترها

وقتی حوصله دارم در مورد تک تک شماها بنویسم...

میدونم زیاد جالب نمینویسم ولی می خوام بنویسم...

این سومین وبی هست که درست کردم بعد از حذف شدن

اون دوتای دیگه...خوشبختانه دوستام همشون بر قرار هستن

 ولی کاش وب اولیم بود چون تاریخ کامنت ها و ....

همه چیز سر جاش بود ولی خوب دیگه دیگه....

جمعه تولد امام رضاست......

خوش به حال اونایی که میرن حرم پیش امام رضا...

من عاشق امام رضام..ولی تا به حال نرفتم....

یعنی رفتم اونم یه بار سه سال پیش...

ولی انقدر شلوغ بود حتی تو حیاط حرم هم نتونستم برم...

خوش به حال اونایی که میرن...

این بار خیلی حرف زدم میدونم...چون حالم شاید خوب نباشه

دوست داشتم بنویسم حالا هر چی که شد...

 

پ.ن...

جرعط ! ... شحامت ! ...

حتی دیگر نمی دانم چگونه بنویسمتان !

فراموش شده اید در من !

چه بر سرم آمد می دانمو نمی دانم !

باز بلاتکلیفی محض

 

 ......

 

دوستون دارم......شاد باشید.....ماه تیسا

׀ +׀ به قلم: مـــاه تیســا ׀ تاریخ: سه شنبه پنجم آبان 1388 ׀ موضوع: ׀

وجدانهای خفته


 

وجدانهای خفته

اشک های سرازیر

دستهای ناتوان

دلهای غمین

هیچ کدام را دوست ندارم

ولی با آنها زندگی می کردم

چه بر سرمان می آید

چه پیش می آید

چه عوض می شود

چه جابجا می شود

نمی دانم!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

تنها چیزی را که می دانم زندگی است

باید زندگی کرد،زندگی

و باز همان حرفهای قشنگ ......

........... دلها را جمع کنید

و سامان را بخرید

با عشق

با دوستی

با صفا

با صمیمیت

ساز مهربانی را در کوچه ها بزنید

نترسید

نلرزید...

آآآآآه

من کماکان در رویاها غوطه ورم

کاش .........

 

چقدر بده برای اون کسی که متعلق به خودته هیچ ارزشی نداشته باشی

دیدن یا ندیدن...بودن یا نبودنت باهاش هیچ فرقی براش نداشته باشه...

یه حس خیلی بدیه...خیلی بد...انقدر بد که اگه حتی از اون طرف بدت هم بیاد

 تو خودت اون حس بی خود بودن رو داری...

پ.ن.هیچی...........چرا!!!!!  یه چیزی!!!!

خیلی خوشحالم که تو و تو رو دارم

                              

                                    شاد باشید

׀ +׀ به قلم: مـــاه تیســا ׀ تاریخ: پنجشنبه شانزدهم مهر 1388 ׀ موضوع: ׀

شب بی پایان


 

تو را ای تازه از راه رسیده

از بر نسیمی گرم

                   می خوانم

قصه ی آلاله های سرخ را

از حنجره ی تو

              بانگ بر می آورم

ای که با آمدنت

برف سکوت را

             بر آسمان سینه ام

                                    آب کردی

من تو را از فراز قاف بلند اندیشه ام

                                   به میثاق می خوانم

من به آب و باد و خاک گفته ام

                         قصه ی شب بی پایانم را

در گوش سبزه و گل و لاله

خوانده ام

           ترانه های هجران را

حالا دیگر می دانم  !

این روح سبز توست

          که التیام می دهد

                     تمام جراحت هایم را

و روزهایم

که قد خواهند کشید

                      به اندازه ی

                                رد پای زائری

                                که زیر باران قدم بر می دارد

در کنار تو ای آمده از فراسوی هزار ها

                      نرگس های نگران را

                      به تماشای رقص میخک ها می خوانم

حالا که تو هستی

می دانم

که از دیوار کلمات خیس و به غربت نشسته ام

                                   گذر خواهم کرد

و در ضیافت آینه ها

          آفتابی خواهم شد !...

 

                           تقدیم به بهترینم

 

سلام دوستای گلم....

امیدوارم  همتون خوب خوب خوب باشید

شرمنده یه مدت نتونستم بهتون سر بزنم در اولین فرصت

این کار رو انجام میدم...چون دلم براتون تنگ شده ولی خوب

یه مدت نبودم شایدم نباشم نمیدونم خودم....

ممنونم از این همه محبت شما واقعا شرمندم کردین و

ممنونم که بیادم بودید...

دوستای گلم برام دعا کنین که به دعای شما خیلی احتیاج

دارم...

تو این چند وقت اخیر اتفاقای خیلی خوبی

برام بوجود اومد چند روز پر خاطره داشتم که هیچ وقت فراموش

نمیکنم دوست دارم اون روزها دوباره تکرار بشه...

راستی یه چیز دیگه فصل پاییز رسیده

و منم بانوی پاییزی هستم این فصل رو دوست دارم...

شاید شاید چون تو این فصل به دنیا اومدم این

 فصل رو دوست دارم...

 دوستای گلم براتون آرزوی بهترین ها رو دارم...

 

شاد باشید و بهاری

                           

                                   ماه تیسا

 

 

׀ +׀ به قلم: مـــاه تیســا ׀ تاریخ: شنبه چهارم مهر 1388 ׀ موضوع: ׀

" بر سر کوی دوست "


 

 

خشكيده ام از صاعقه و خلوت اين دشت.

چون دوست در آن هست مرا بال و پري است.

از حكايت خسته ام.پرسانم از اين هواي شكسته.

دستي در دست دارم به هيئت هزار و يك واژه باز هم با تو پس

 از هر حس به سامان رسيده ام.

اينجا كه " هايم " باد است و " هو " يم ضجه هاي پنهاني.

از اين شهر،از اين را ه ها،پلاسم را بر چيده ام.

رفته ام به تماشاي تماشاچياني كه باور نمي كنند انگشتانم

خميده اند و تمام طول من ايستاده است در وهم ظهري شرقي.

بادي از سرزمين خاطره ها بر خاكستري زمان زوزه مي كشد.

هميشه من مي مانم و آوايي ديگر.تو اما،در دلواپسي سايه ها،

در اين كمرنگي احساس،هميشه دلواپس سطرهاي من بودي.

ترا شايد از روزني كه مي گشايد باد،يافته ام.جزيره ها حضور خاكند

 بر دريا ها،رودها حضور آبند بر خشكي ها.تو اما،حضور مني

 بر خاك كه بالا بلند وسعتي را مي طلبم به اندازه همه آن روزهايي

 كه گفت و گوي  پرواز داشتيم.

امروز كه آويخته ام بر نفس هايم با من باش.

فردا شايد نباشم در اين پرچين ها.

 

 

پ.ن.....امشب شب قدر است 

                 شب تقدیر است

                   می گویند در این شب مرگ و زندگی

                                 رزق وروزی

       و بسیار از سرنوشت انسان ها رقم می خورد.

           

                         التماس دعا

 

׀ +׀ به قلم: مـــاه تیســا ׀ تاریخ: چهارشنبه هجدهم شهریور 1388 ׀ موضوع: ׀

از خودم

هر شب
در آرامش تاریکی
سینه خسته ام را
با فریاد های پس انداز شده
بیرون می کشم
دست میکشم بر رویشان
و حیفم میآید از فریاد !
فریادها را می خورم
و جایشان
نجوا و سکوت سر میدهم ...

هر شب
به ماه نگاه می کنم
ماه با چشمهایش
برای چشم هایم
لالایی سر میدهد
و من
بغض های خورده
بغض های کال
بغض های تا همیشه بی قرار
را
از گلو
بیرون می کشم ...

هر شب
تاب می خورم
بین زمین و آسمان
و گنگ
در حیرتم
که اهل کدامیک هستم
زمینی یا آسمانی ! ...

هر شب
برای خودِ از همه بیگانه
بساط پهن می کنم
و تنهایی ام را
مزه مزه می کنم
هر شب ! ...


منوی اصلی

صفحه نخست
پست الكترونيك
آرشيو مطالب


آخرین نوشته ها

درد دل...
می سوزم...
گذشتم از تو...
تولد....
برف...
مگس
فلسفه ای برای خواندن...
وجدانهای خفته
شب بی پایان
" بر سر کوی دوست "



دوستان

داستان گو (خسروي عزيزم)
داستان گو دو (خسرو ي عزيز)
مهــــــر آب (مانياي عزيزم)
.:.ღ♥ღ مازنی ها ღ♥ღ.:.
شوپه
بانوي ارديبهشت
تيسا په لينگ( دانشجوي بيكار-سعيد)
استامينوفن با طعم اسپرسو
حنجره های بن بست!!!
...اين ســ3ــه تفنگدار...
شيطنت
وارش
شاخه نبات
ممد شنگولك
اجنبي و دوستان
**چشمك**
موناليزا
سوسو
باشما
آسمان وقف نگاهت گل من
،!!مازندران زیبا!!،
اسم من فریبا است
فریـــــاد سکــــــــوت
سایــه لبخند تــو
Dakhle Khali
همنفس / التماس باران
عکس آماتوری
انعکاس ماه در آب
ثبت خاطرات تلخ و شیرین
فرهاد---ادبی تاریخی
سکوت سرشار از ناگفته هاست
اسیر عشق واقعی باش تا نجات یابی
۩۞ღ•.•تورامن چشم درراهمღ•.• ۩۞۩
مرد پاییزی
!اینجا بن بست است
عشق واهی
پسر شمال
هر رنگی قشنگه به جز دو رنگی...
غم تنهایی دلم
يک برده ی آزاده
کتی.... حجم تنهایی من
تلخند
یادداشت های محمد رجبی
غریب اشنا
تسلیت قلب صبورم ...
دل نوشته های پادما
عشق هرگز نمی میرد
عاشقان و طرفداران داریوش
دچار یعنی عاشق
مهرآسا
سرزمین عشق
آدمک آخر دنیاست...
متــــــروک شـــــده
عاشقانه
طپش یک قلب تنها
دوست داشتنی های روزگار
پرنده
عشق پیدا شد و آتش به همه عالم زد
بوستان
روی رد رؤیاها
علم ثروت
پاييز طلايي
انتظار
درد دل عاشقانه
.۞۩داداشی۩۞
باز تنها موندم
قلب خاموش
خب...شاید خدا اینجور میخواست
زندگی من
اگه بازم خراب بشی دیگه وب بی وب
ღ••ღعاشقونه های رضا واسه الهامღ••ღ
از یاد رفته
..:: M.r.. A.L.i ::.. دست نوشته های
سوگماد = همیشه جاوید
ღ♥ღ*••*قلب تنها*••*ღ♥ღ
مداد سفید کوچولوی من
ماه پسر
یک گلدان گل سرخ
فروش فیلم
مثل هیچکس
سِــــــــــــــــــــرنـاد...Serenade
DJ ALIGATOR همه چیز از
ساناز///عشق بی انتهای یه عاشق
فریاد بی صدا
آشنایی با عوارض استمناء و راه های ترک آن
♥ღ•.•عقشولانه♥ღ•.•
جزیره مرجانی
ღ♥ღ فقط عاشقا بیان توو! ღ♥ღ
rooidad
هــــــــدهـــــــد
سپر بلای ایران
دلتنگی
انتخاب عشق سخت است ولی هست
دختری که سلام نمی کند
دنياي كوچك من
" زندگي دوباره "
ريكا كليپ
شعــــر و قـــصــه
شكسته هاي دل
پـــرپـــر عزيزم
خاك بر سران/// عشق و خيانت
قـــلب يــــخي
ديـــــوونـــه عـــاقــل
آخـریـن فـــرصت
دست نوشته های یک کدو تنبل!
-:- گل پسرم -:- تاج سرم -:-
در ميان ابرها
وبلاگ یک آدم بی کلاس
یادداشتهای یک دختر ته تغاری
ســـــــــــايـــــــه
مسیــــــحـــانـــه
مسافر گمشده ي آسمون///رهــــــاي نازنينم


امکانات



کد آهنگ